بعد از مدتها راحت و آروم شده!...
انگار نه انگار که اتفاقی افتاده بود!...
آبی بود رو آتیشی که همه جوره سوزونده بودش و پودرش کرده بود!...
پتورو میکشه رو خودش و میره تو خیالات خوب!...
فکر میکنه کابوسها رفتن و دیگه بهش کاری ندارن!....
قول گرفته بود!...
قول که دیگه تکرار نشه!...
امید بسته بود و راحت شده بود!...
نفسش راحت بالا و پایین میرفت !...
اصلا کلافه و سردرگم نبود!...
راحت و آسوده بود!....
تازه نشسته بود و با وسواس َ عکسایی رو که از سرغصه پاره کرده بودو بهم چسبونده بود!...
پتورو میکشه روسرش و میره به یه خواب ناز!...
هفته ها بود اینطور نخوابیده بود!...
نمیدونست چقدر گذشته بود که با صدای زنگ تلفنش بیدارمیشه!...
قبلش دوبار پیام زده بودن و اون نشنیده بود!...
خبرهای خوبی نبود!...
دوباره آشفتگی و آشوب!...
سعی میکنه بهشون فکر نکنه و زود حرفهارو تموم میکنه و میره میخوابه!...
تو دلش دوباره رخت می شستن!....
نمیدونست دوباره چی شده؟؟!....
ولی درونش درد گرفته بود!....
خیلی طول کشید دوباره خوابش ببره !...
کابوسا دوباره حمله کرده بودن ... خونین و مالینش کرده بودن!...
صبح با بدبختی از جاش بلند میشه!...
واقعا و باتمام وجود دلش نمیخواست از توی تخت بیاد بیرون!...
یاد انگیزه جدیدش تو زندگی افتاد!...
حالش خوب شد !....
خودشو به اداره می رسونه و مثل همیشه کامپیوترش و روشن میکنه!...
و چت یاهو!...
و...
دوباره !...
دوباره!...
دوباره!....
همه قولها شکسته بودن!....
ودل اون!...
که البته هیچ جای شکستن نداشت!...
بهت زده فقط نگاه میکرد و نوشته هارو میخوند!...
دیگه حتی اشکش هم نمی ریخت !...
مات و داغون نشست و فقط نگاه کرد... و دوباره رفت به همه ء اون سالهای دور..........................................................................................................
بیش از اینها...آه... آری... بیش از اینها میتوان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی ‘ با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد ‘ در دود یک سیگار
خیره شد ‘ در شکل یک فنجان
برگلی بیرنگ ‘ بر قالی
برخطی موهون ‘ بر دیوار
می توان با زیرکی تحقیر کرد ‘ هرمعمای شگفتی را
می توان تنها به حل جدولی ‘ تن داد
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده ‘ دلخوش ساخت...
؛فروغ فرخزاد؛ |